دلتنگی هایم را از زمانی در قلب یخ زده ام قلنبه کردم و مشت مشت خاکستری سیاهرنگ بر آنها پاشیدم که متوجه بی وفایی دوست شدم خسته ام خسته از بی رحمی دوستان خسته از بی کسی یارانخسته از تنهایی عاشقان خسته
هنگامی فهمیدم که از دنیا عقب مانده ام که دوستان و اقوام کوچکتر از من گام های بلند برداشته و بر فراز قد استوارم قد کشیدند و مرا که سالها در کنارشان همچون نوزادی قدم برداشتم ندیدندوقتی حقارت را در وجود